بعد از بیست و سه یعنی بعد از یازده شب..همان اوقاتی که تب داریم و به مهتاب بد می گوییم. همه مان.

جودی ابوت Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
پنجشنبه 7 شهریور ماه سال 1387 ساعت 01:43

کفشهایم کو؟

چه کسی بود صدا زد سهراب؟

آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ

مادرم در خواب است.

و منوچهر و پروانه و شاید همه مردم شهر

شب خرداد به آرامی یک مرثیه از روی سر ثانیه ها می‌گذرد.

و نسیم خنک از حاشیه سبز پتو خواب مرا

می‌روبد.

بوی هجرت می‌آید:

بالش من پر آواز پر چلچله‌هاست.

صبح خواهد شد

و به این کاسه آب

آسمان هجرت خواهد کرد.

باید امشب بروم

من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم.

حرفی از جنس زمان نشنیدم

هیچ چشمی عاشقانه به زمن خیره نبود.

کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد.

هیچ‌کس زاغچه‌ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت.

من به اندازه یک ابر دلم می‌گیرد

وقتی از پنجره می‌بینم"حوری"

-دختر نابالغ همسایه-

پای کمیاب‌ترین نارون روی زمین

فقه می‌خواند.

***

ای صاحب فال، بدان و آگاه باش که جهت شرکت در یک مجلس ختم که الزامن نباید مربوط به یکی از نزدیکانت باشد به مسجدی می‌روی و در آن‌جا طبق معمول همه مساجد کفش‌هایت را می‌دزدند. بیرون می‌آیی و مدام از این و آن سراغ کفش‌هایت را می‌گیری. در این میان کسی که کفش‌هایت را دزدیده مدام سهراب را صدا می‌زند. تو نباید گول بخوری چون تو سهراب نیستی. –لازم به یادآوری است که این فال مربوط به کسانی که نامشان سهراب استَ، نیست- و این صدا کردن برای رد گم کردن است و این‌که تو هم دنبال سهراب بگردی و حواست پرت شود و آن‌گاه سارق با خیال راحت کفش‌ها را از مسجد دور کند.

با منوجهر و پروانه وقتی که مادرتان خواب است می خواهید که وروجک بازی در بیاورید و نگذارید که ملت یک چرت حسابی در بعد از ظهر شهریور بزنند. اینکه توی شعر خرداد نوشته برای رد گم کردن است و تو حالیت نیست.

بوی هجرت می‌شنوی. هجرتی که بوی گندش همه جا را پر کرده ولی تو تازه آن را حس کرده‌ای. کلی چلچله کشته‌ای و پر آن‌ها را در بالش ریخته‌ای که آن سر وامانده‌ات را روی آن بگذاری که الهی سرت را بر سر سنگ بگذاری که بشکند. بیمارستان بردن و دوا درمانت با من. آخر مرد حسابی یا زن حسابی پر چلچله مگر چقدر است که با آن بالشت را پر کنی؟ خجالت نمی‌کشی؟

پنجره‌ای را باز می‌کنی که با مردم شهرت صحبت کنی. باید توری پنجره را کنار نزنی و همین طوری از پشت توری با مردم ناحیه صحبت کنی. چرا؟ خب برای این‌که پشه داخل خانه می‌شود و شب نمی‌گذارد بخوابی. تازه مگر چه صحبتی داری که با مردم ناحیه بکنی. اصلن تو چه کاره ای؟ ول کن و به کار و کاسبی خودت بچسب.

روزی از همین روزها یک زاغچه می‌بینی. سعی کن که زاغچه را شناسایی کنی که اگر آن را دیدی دیگر ولش نکنی و چپ و راست تحولیش بگیری.  باید مواظب زاغچه باشی. زاغچه خبر چین است و  به قول شاعر که می‌فراید:

تو مو می‌بینی و من پیچش مو، خیلی آب زیر کاه است. این بد مصصب مگر می‌میرد. عمرن. تا هفت نسل تو را کفن نکند، خودش نمی‌میرد.

تصمیمی خلق الساعه می‌گیری که خانه و خانواده را رها کنی و بروی. چه شده مگر خل شده‌ای؟ اگر کسی را یافتی که دست بر قضا  او هم از همین کارهای تو می‌کرد یعنی ماشین می‌شست، پیرزن حفه می‌کرد. آب حوض می‌کشید و ... تحمل کن که باران خواهدآمد.

و اما د رمورد مسائل عشقی:

می گویند که مورچه چیست تا کل و پاچه اش چه باشد.

تو هنوز خودت اینقدر با اخلاق نیستی و هنوز چشمانت دنبال دخترهای مردم است. آن‌هم دخترهایی که دانشجو هستند و هنوز واحد مربوط به معارف اسلامی را نگذرانده‌اند. چه خیال کردی؟ فکر کردی عالم و آدم باورشان می‌شود که تو به خاطر اینکه  او دارد فقه می‌خواند ناراحتی یا این‌که  نه علت دیگری دارد. سرت به کار خودت باشد و دنبال ناموس مردم نباشد.

بهرحال فال این ماهت خیلی خوب بود. پولدار و خوشبحت می‌شوی و در این هیچ شکی نکن. اگر هم شک کردی برو و یکی از این فال حافظ های سر  چارراه ها بخر و بخوان. می‌بینی که آن‌جا هم نوشته:

مژده ای‌دل که مسیحا نفسی می‌آید و ......

صدقه هم نده. درست است که خیلی چیزها داری که چشم بزنند ولی چشمت نمی‌زنند. خیالت تخت باشد.

دوشنبه 28 مرداد ماه سال 1387 ساعت 21:59

کوچه Alley

مراغه - ۱۳۸۲ و ۱۳۴۲

کوچه ای هست

که قلب من آن را

از محله های کودکیم

دزدیده است.

"فروغ فرخزاد"

شنبه 26 مرداد ماه سال 1387 ساعت 19:12

اگر فلسفه شعر و معر را نمی دانید بد نیست اینجا برایتان بنویسم:

آورده اند شاعری در روزگاران پیشین، روزی در دربار شاهی،  از جای برخواست و گفت: شاهنشاها اجازه دهید قطعه ای را که سروده ام در این مجلس با شکوه بخوانم. کسی پرسید:  "تو کیستی و چه کاره ای؟

- بنده شاعرم

- بنده هم ماعرم

- ماعر کیست؟

- شاعر کیست؟

- شاعر شعر می گوید.

- ماعر معر می گوید.

- معر چیست؟

- شعر چیست؟

- شعر اینست: هر غنچه که گل گشت دگر غنچه نگردد.

- معر اینست: هر منچه که مل گشت دگر منچه نگردد.

- منچه چیست؟

- عنچه چیست؟

- غنچه آنست که شکفته شده و گل می گردد.

- منچه هم آنست که مکفته شده و مل می گردد.

شاعر تسلیم شد و زبان در کام گرفت. زآن پس چون نیک بنگریست دریافت که بسیاری از اشعار، در واقع معرند.

خود نیز بعدها، معرها مرود. مرودنی.

دوشنبه 21 مرداد ماه سال 1387 ساعت 01:14

Mahmood Darvish aftab.ir

محمود درویش

۲۰۰۸ - ۱۹۴۱

محمود درویش را به اندازه احمد شاملو دوست داشتم. ولی به اندازه اشعار احمد شاملو که سهل است به اندازه یک دهم، نه، یک صدم اشعار احمد شاملو را هم از او نخوانده ام. همین جوری دوستش داشتم. از آن زمان های دور. از زمانی که به او می گفتند: "شاعر ملی فلسطین" نه این که امروز نگفته باشند. نامش همیشه برایم طنینی حماسی داشت. آن گاه که از حماسه تصویری دیگر در ذهنم بود. تصویری که امروز وضوح چندانی ندارد. یا دارد و من نمی بینم. محو است. محو ِ محو. ولی هر چه بود خیلی رویایی بود. حماسه را می گویم. محمود درویش را می گویم.

عکس از: آفتاب

***

امروز عکسامون هم در باره محمود درویش است.

سه شنبه 15 مرداد ماه سال 1387 ساعت 01:10

علی اکبر دهخدا

علی اکبرخان دهخدا

ای مرغ سحر ، چو این شب تار

بگذاشت زسر سیاهکاری

وز نفخه‌ی روح‌بخش اسحار

رفت از سر خفتگان خماری

بگشوده گره ز زلف زر تار

محبوبه‌ی نیلگون عماری

یزدان به کمال شد پدیدار

واهریمن زشت‌خو حصاری

یاد آر ز شمع مرده ، یاد آر

میرزا جهانگیرخان صوراسرافیل

میرزا جهانگیرخان صوراسرافیل

شعری را که دیدید پاره ای از قطعه ای است که علی اکبرخان دهخدا در رثای  میرزا جهانگیرخان صوراسرافیل، یکی از جان باختگان مبارز نهضت مشروطیت ایران سروده است. به روایتی این شعر درست در شبی سروده شده که میرزا جهانگیرخان به دستور محمدعلی شاه جلاد در باغ شاه به قتل رسید.

این قطعه و تصاویری از این دو مبارز راه مشروطیت را در بزرگ داشت چهاردهم مرداد، روز مشروطیت، در این جا آوردم.

عکس دهخدا را از وب سایت سرزمین آفرینش گرفتم و میرزا جهانگیرخان را از ویکی پدیا.